خرید بک لینک
همه میخواهند از ایران بروند!

نوشته بود همه میخواهند از ایران بروند، فقط رضا پهلوی است که میخواهد برگردد.
وزیرکشور چندی قبل به این مضمون گفته بود که اگر مرزها باز شود ،صدها هزار نفر از ایران خواهند رفت.
چهل سال پیش فریادهای انقلاب، کاخ نیاوران را به لرزه درآورد و شاه وقتی در بالکن کاخ این فریادها را شنید ،بسیار مغموم شد.
از خود سوال میکرد مگر با این ملت چه کردهام که این ها به مرگ من راضی شدهاند؟
شاه جواب سوال خود را دانست یا ندانست بیشتر از آن خود را و ملت را معطل نکرد و از وطن رفت. کاری که یک بار دیگر در سال 1332 انجام داده بود.
او وقتی در برابر بحران قرار میگرفت، راه گریز را نسبت به تقابل ترجیح میداد.
شاه نخواست یا نتوانست به کشتار و ارعاب بیش از آنچه که انجام داده بود، ادامه دهد. برخی محققین نوشتهاند کل کشتاری که شاه انجام داد به دو هزار و پانصد نفر نرسید. اگر او میماند و میکشت، این رقم نجومی میشد.
محمدرضا پهلوی روزی که گزینهی خروج را بر تقابل ترجیح داد، فکر نمیکرد که این کار او در آینده تبدیل به یک پارادایم یا سرمشق برای تعدادی از نسلی شود که او را هرگز ندیده است.
در بین نسل جدید کم نیستند کسانی که همچون شاه به جای درگیر کردن خود با نتایج انقلاب 57 ترجیح میدهند جلای وطن کنند و بختشان را در سرزمین دیگری بیازمایند. همیشه بر روی میز این ها جزوات تافل و آیلتس و فرمهای اپلای متعددی پخش و پلا شده است.
مهاجرت کار آسانی نیست. علمای روانپزشکی آن را یک استرس بزرگ قلمداد میکنند. مع ذلک مشاهده میکنیم که کم نیستند کسانی که هر روز وارد دالان پرپیچ و خم این استرس ماژور میشوند.
کنفوسیوس روزی با شاگردان خود از راهی میگذشت. دید در آن بیابان پیرزنی بر گوری مویه میکند. ایستاد. از پیرزن پرسید:

این گور کیست؟

پیرزن گفت: گور پسرم.

کنفسیوس پرسید: چرا مرده است؟

پیرزن گفت: این را همان ببری کشته است که قبلا پدرش را کشته بود.

حکیم بزرگ چین پرسید :چرا بعد از این که ببر شوهرت را کشت، به شهر بازنگشتید؟ پیرزن گفت: در شهر حکومت ظالمی مستقر است.

کنفسیوس روی به شاگردان کرد و گفت :ببینید، حکومت ظلم از ببر درنده هم ترسناکتر و خطرناک تر است.
نگاه من به مهاجرت این گونه نیست. یعنی این که اگر جوانان در اندیشهی مهاجرت هستند، الزاما به معنای فرار از ایران و خطاهای راهبردی که در بین بخشی از مسئولین جمهوری اسلامی شیوع دارد(مثل رانتخواری و فساد و اختلاس و پارتیبازی و غیره و غیره و غیره) نیست. اگرچه این ها هم هست. اما عدالتخواهی تنها دلیل مهاجرت نیست.
چیزی که جوانان از آن فرار میکنند، احتمالا عقبماندگی کشور از فرایند جهانی شدن است. ما در دنیایی قرار داریم که روز به روز مرزهای آن برچیده میشود. فضای سایبر مرزهای اطلاعاتی را در هم شکسته است. زمین در حال تبدیل شدن به یک کشور واحد است. جنبش سبزها، جنبشهای ضد نژاد پرستی، جنبشهای حقوقبشری، جنبشهای آزادی خواهی، سازمانهای بدون مرز، سازمان های جهانی مثل تجارت جهانی، بانک جهانی، عفو بینالملل، سازمان ملل متحد، و جنبشهای علمی و هنری و معماری و موسیقی، سازمان های استانداردسازی مثل ایزو و یورو و اف دی ای و غیره و غیره جهان را به سمت یک کلیت واحد میکشاند.
مع هذا دستاندرکاران کشور ما این کلیت واحد را در بخشهایی هنوز نپذیرفتهاند یا نمیتوانند در برابر گروهی از رانتخواران حاکم که منافعشان در بلبشوبازار حسینقلیخانی است، مقاومت کنند. (به مجادلات بر سر تصویب سیافتی توجه فرمایید.)
به عنوان مثال بنیانگذار جمهوری اسلامی گفته بود«دانشگاه، مبدأ همهی تحولات است». در کشوری که جادههایش دومین کشتار جادههای دنیا را دارد انتظار آن است که دانشگاه آن کشور، اگر واقعا مبدأ همهی تحولات است، این بحران را حل کند. آنوقت در یکی از بهترین و مدرن ترین دانشگاههای پس از انقلاب این مملکت، در شمال پایتخت و در داخل دانشگاه، اتوبوس سقوط میکند و تعداد زیادی کشته و مجروح میشوند.
وقتی در مبدأ همهی تحولات کشور، اتوبوس و جاده و راننده استاندارد نیست، دانشآموختهی آن دانشگاه با خود فکر میکند به چه امیدی در این کشور، زندگی کند. درسش را ادامه دهد. به ارتقا و تعالی زندگی خود بیندیشد. و بخواهد رویاهایش را در آنجا بناکند! اینجاست که علاوه بر دلایل معقول یا نامعقول دیگر، چشم خود را میبندد و خویشتن خویش را در دالان پر پیچ و خم مهاجرت رها میکند، با این نگاه که یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها.

(دکتر محمدحسین غیاثی)
www.meyarco.com

برچسب: نویسنده: یاسین رضوانی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 10:31

صفحه بندی